حكيم زجاجى

594

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

125 تو بردى دليران دين را ز راه * نكردى به ژرفى در اين‌جا نگاه پى خويش چاهى بكندى عميق * فتادى در آن چاه و گشتى غريق ورا گفت عباس كاى شهريار * دل من نشد با خلاف تو يار گروهى سپاه از تو آزرده‌اند * ز فرمان تو سر برون برده‌اند بگفتند با من كه اى سرفراز * بيا رايت مهترى بر فراز 130 نكردى سخن‌هاى آن قوم گوش * بگشتم به دل با شما سخت‌كوش وفاى تو در جان نگه داشتم * به دل در همه مهر تو كاشتم ز گفتار او معتصم برشكفت * چرا ، گفت با من نگفتى نهفت چو بشنيد اين قول خاموش گشت * ز خجلت زبان دلش گوش گشت فرو ماند و جاى جوابش نبود * به جوى اندرون مانده آبش نبود 135 عجيف سرافراز را بسته دست * ببردند نزديك آن پيل مست به دو گفت شه اى كه ز آب حرام * برون آمدى عاقبت بر امام كه فرمان من آن بنفرين نكرد * سمند جفاى تو را زين نكرد تويى زنده ، او خويشتن را بكشت * مبيناد جز روزگار درشت بفرمود آن شاه كشورپناه * كه بردند يك‌يك سران را به چاه 140 نهادند بر دست و بر پاى بند * فكندندشان خيره در چه نژند سرافراز عباس را بازداشت * به جايى و از هر تنى راز داشت چو برگشت از آن مرد فرخنده هور * به زورش طعامى همىداد شور يكى هفته زآن‌گونه آبش نداد * جز از درد و رنج و عذابش نداد جگر خسته لب تشنه حيران بمرد * روان را به خوارى و زارى سپرد 145 يكى روز بزمى بياراست مير * مى راوقى بود آواى زير بزرگان و گردن‌كشان را بخواند * بر خويش در بزم شاهى نشاند چو شد مست در باغ ، شاه بلند * بفرمود نزديك چاهى بكند به بالاى مردى بكندند چاه * بفرمود فى الحال فرزانه شاه كه تا عمرو فرغانه‌اى را نژند * كشيدند نزديك تخت بلند 150 زدندش بر تخت چوبى هزار * پس آن‌گه ببردند ازآن‌جاش زار نگونش به چاه اندر انداختند * دل از كار او بازپرداختند